گفت وگوي صميمی با فرزند شهيد عبدالحسين برونسي
36 تا
عكس يادگاري با آقا گرفتيم!
سيدمحمد مشكاة الممالك
يك سال پيش (ارديبهشت سال 90) بود كه انتظار خانواده برونسي به ثمر رسيد و خبري مبني بر آمدن پيكر «سردار شهيد عبدالحسين برونسي» آنها را بهت زده كرد...براي آشنايي بيشتر با اين شهيد بزرگوار و خانواده وي، شما را به خواندن گفت وگو با پسر شهيد دعوت مي كنيم.
¤ ابتدا خودتان را معرفي كنيد و از خانواده تان بگوييد.
«مهدي برونسي» هستم فرزند دوم شهيد برونسي، متولد سال 1354، كارشناس علوم سياسي و در سپاه مشغول به خدمت هستم. ما هشت فرزند هستيم به نام هاي ابوالحسن، مهدي، حسين، عباس، ابوالفضل، فاطمه، زهرا و زينب.
¤ آقا مهدي از پدر بزرگوارتان بيشتر براي مان تعريف كنيد.
پدرم پيش از انقلاب در روستا كشاورز بودند. وقتي در روستا بح
ث تقسيمات اراضي پيش مي آيد، پدرم از گرفتن زمين ها خودداري
كرده و مي گويد: اين زمين ها براي طاغوت است و كاركردن در آن اشكال دارد و
از روستا به شهر مي آيد براي پيدا كردن كار، در مغازه لبنيات فروشي و سپس
سبزي فروشي مشغول به كار مي شود. صاحب كارهايش مشكلاتي داشتند و چون پدر به
لقمه حرام خيلي حساس بود، اين كارها را رها كرده و در آخر به شغل بنايي و
كارگري مشغول مي شود و از اين طريق امرار معاش مي كند كه بعدها از نگاه
رهبر عزيزمان معروف مي شوند به «اوستا عبدالحسين بنا». پدرم در زمان رژيم
طاغوت فعاليت هاي سياسي فراواني داشتند و از اين طريق با حضرت آقا آشنا مي
شوند. ساواك چندين مرتبه به پدرم مشكوك شده و ايشان را به زندان مي برد و
شكنجه مي كند و حتي حكم اعدام پدرم هم صادر مي شود كه با آمدن حضرت
امام(ره) و پيروزي انقلاب از زندان آزاد مي شود. پس از پيروزي انقلاب
اسلامي ايران و بعد از شروع جنگ تحميلي، جزء نفرات اولي بود كه به كردستان
اعزام مي شود. در جبهه به عنوان يك بسيجي عادي و تك تيرانداز بوده، اما
بعدها با رشادت هايي كه نشان مي دهد به مسئوليت فرماندهي نائل مي شوند.
آخرين مسئوليت او فرماندهي تيپ 18 جوادالائمه(ع) بود كه در عمليات بدر در
چهارراه خندق (شرق دجله) به شهادت مي رسند.
¤ آخرين باري كه پدر به جبهه رفتند شما چند سال داشتيد؟
آخرين بار من 10 ساله بودم و شب پيش از رفتن شان ما بچه ها را به همراه مادرم به حرم امام رضا(ع) برد و ما را به دست آقا سپرد. در آنجا به مادرم گفت: من شما و بچه ها را به آقا امام رضا(ع) سپردم. هر وقت، هر مشكلي براي تان پيش آمد، بياييد حرم آقا، من سفارش شما را به آقا كرده ام و فردا صبح با همه ما خداحافظي كرد و رفت و ديگر برنگشت تا اينكه بعد از 27 سال استخوان هايش برگشت.
¤ خاطره اي از پدرتان در ذهن داريد؟
خاطرات زيادي از پدر به ياد ندارم، بيشتر نقل قول هاي همرزمان، دوستان، مادرم و برگرفته از كتاب «خاك هاي نرم كوشك» است. كتابي كه نزديك به 170 بار به چاپ رسيده است. خاطره اي كه به ذهنم مي آيد، مربوط به دوران كودكي ام است كه زمان رياست جمهوري بني صدر بود. يادم مي آيد پدرم به ما ياد مي داد كه بگوييم مرگ بر بني صدر، آن هم در شرايطي كه كسي جرئت شعار دادن عليه بني صدر را نداشت، پدرم اصرار داشت كه ما بگوييم مرگ بر بني صدر، وقتي ما از پدر سوال مي كرديم كه چرا؟ مي گفت بني صدر انسان خيانتكار و شيطاني است، او ضد انقلاب است. مادرم مي گفت: اين چيزها را به بچه ها ياد نده، دردسر مي شود، مثلاً بني صدر رئيس جمهور است. ولي پدرم با آن بينش سياسي كه داشت مادرم را قانع مي كرد. يك روز در كوچه وقتي با بچه ها بازي مي كرديم همه را جمع كردم و گفتم، بياييد مسابقه بگذاريم و ببينيم چه كسي با صداي بلندتري مي گويد مرگ بر بني صدر. آن روز همه بلند و يك صدا مي گفتيم مرگ بر بني صدر، چند دقيقه بعد سر و صداي همسايه ها بلند شد و بچه هاي شان را به داخل خانه بردند و تا چند روز اجازه نمي دادند كه با من بازي كنند و همه با من قهر بودند.
¤ در طول اين سال ها مادر بزرگوارتان چقدر جاي پدر را براي تان پر كردند؟
مادرم در اين سال ها هم براي مان مادر بود و هم پدر، اينكه ايشان هشت بچه را بزرگ كنند و تحويل جامعه بدهند، انصافاً كار سختي است. اگر مادر نبود خدا مي داند ما در چه وضعيتي بوديم. البته عنايت شهيد هم بود كه در اين زمينه به مادرم كمك مي كرد و ايشان با تدبير طوري برنامه ريزي كرده بود كه به همه امور ما برسد.اما احساس دلتنگي در نبود پدر يك حس طبيعي است و ما هم در اين سال ها جاي خالي پدرمان را زياد حس كرده ايم.
¤ گفتيد كه در نبود پدر احساس دلتنگي مي كرديد، خب پدرتان چندين سال مفقودالاثر بودند، وقتي دلتنگ مي شديد كجا مي رفتيد و چه مي كرديد؟
بنده دلتنگي ها و جاي خالي پدرم را با يك قاب عكس و رفتن به مزار خالي ايشان پرمي كردم، اما بايد اعتراف كنم كه چون پدرم مفقودالاثر بودند و درون قبر خالي بود احساس چنداني به مزار شهيد نداشتم. درست است كه شهدا زنده اند و روح شان نظاره گر اعمال ما است ولي من نمي توانستم عقده هاي دروني ام را سر مزار خالي ايشان رفع كنم تا اينكه بعد از 27 سال پيكر پدرم در ارديبهشت ماه 90 و در ايام فاطميه آمد و روز شهادت حضرت زهرا(س) تشييع شد. زماني كه پيكر پدرم برگشت من احساس عجيبي داشتم و دارم و حالا وقتي سر مزار ايشان مي روم آرامش خاصي دارم و خوشحالم كه گمشده خود را بعد از اين همه انتظار پيدا كردم و مي توانم دردهاي دلم و دلتنگي هايم را با رفتن به مزار پدرم به او بگويم؛ دلتنگي هايي كه بخشي از آن گذشته از نبود او، براي رفتار نادرست كساني است كه شهدا و ولايت را به فراموشي سپرده اند.من مطمئن هستم كه اگر خداوند به پدرم صدها بار جان مي داد باز هم در راه اسلام و كشور و دفاع از ولايت آن را فدا مي كرد. بنده نيز تا زنده ام پيرو راه پدرم و جان فدايي رهبرم هستم.
¤ در رابطه با بازگشت پيكر شهيد شايعاتي مطرح شد، در اين مورد توضيح مي دهيد؟
ارديبهشت ماه سال 90 بود، در محل كارم بودم كه پيامي از طرف يكي از دوستانم كه در يكي از روزنامه ها كار مي كرد، دريافت كردم مبني بر اينكه، پيكر پدرت شهيد برونسي پيدا شده است. آن لحظه خيلي شوكه شدم، اول باور نمي كردم كه همين دوستم گفت: آقاي باقرزاده در كنفرانس خبري رسماً بازگشت پيكر شهيد برونسي را اعلام كرده است. سريع محل كارم را ترك كردم و به منزل مادرم رفتم. آنجا سردار باقرزاده به همراه جمعي از همكاران حفظ آثار بودند. سردار شواهد و دلايل مستندي را مبني بر پيدا كردن پيكر شهيد ارائه كرد.در آن جلسه همه اعضاي خانواده، همرزم شهيد و نويسنده كتاب «خاك هاي نرم كوشك» هم بودند. آنجا بحث هاي كوتاهي شد و در نتيجه با همه بحث ها و صحبت ها و اينكه شهيد برونسي گفته بود پيكر من برنمي گردد و گمنام مي مانم همين جرقه اي شد تا كمي جو خانه متشنج شود. همين شك و ترديدها موجب شد تا يكي از برادرانم مخالفت كند كه اين پيكر شهيد نيست. اين صحبت ها زماني بود كه هنوز هيچ يك از اعضاي خانواده، همرزم شهيد و نويسنده كتاب، پيكر را نديده بودند و اظهارنظر مي كردند تا اينكه بنا شد پيكر به مشهد بيايد. وقتي پيكر به مشهد آمد آن شب اكثر همرزمان شهيد و خانواده پيكر را ديدند با توجه به شواهد و مستندات موجود پذيرفتند كه پيكر متعلق به شهيد برونسي است، اما باز متأسفانه برخي دوستان پافشاري كردند كه اين پيكر شهيد نيست. خلاصه چند روز بعد به تهران رفتيم و سه نفر از اعضاي خانواده آزمايش دي ان اي داديم و مشخص شد كه پيكر پدر شهيدمان است. پس از اين اتفاقات طي مراسم باشكوهي در مشهد مقدس پيكر پدرم تشييع و به خاك سپرده شد. البته لازم مي دانم اشاره كنم كه شهيد در يك سخنراني پيش از عمليات بدر گفته بود كه اگر من در عمليات بدر، در فلان منطقه و فلان مكان و در چنين زماني شهيد نشدم به مسلماني ام شك كنيد. بعد در ادامه سخنراني اضافه مي كنند كه من آرزو مي كنم و اميدوارم كه شهيد گمنام بشوم و پيكرم برنگردد. ملاحظه بفرماييد كه شهيد با قطعيت و ايمان قلبي با توجه به خوابي كه ديده بود مي گويد قطعاً در عمليات بدر، حتي زمان و مكان شهادت خود را مي گويد ولي از آن طرف اضافه مي كند آرزو مي كنم و اميدوارم كه گمنام شهيد بشوم. هيچ وقت نمي گويد كه صددرصد پيكرم برنمي گردد، فقط مي گويد: اميدوارم گمنام شهيد بشوم.
¤ بارزترين ويژگي پدر بزرگوارتان را چه چيزي مي دانيد؟
شهيد ويژگي هاي فراواني از جمله سادگي، صميميت، تواضع و فروتني داشتند. آن ويژگي كه در شهيد برجسته و نمايان است ارتباط معنوي شان با اهل بيت (عليهم السلام) به ويژه حضرت زهرا(س) بود و مبارزه با هواي نفس مي كرد و اين قدر به نفس و خواهش هاي نفساني خود مسلط بود كه اجازه نمي داد شيطان به او مسلط شود و من فكر مي كنم شهيد برونسي بر شيطان مسلط شده بود.
¤ علت علاقه مقام معظم رهبري به شهيد برونسي چيست؟
گذشته از اينكه حضرت آقا با شهيد برونسي پيش از انقلاب آشنايي داشتند، ولي فكر مي كنم علاقه حضرت آقا به شهيد برونسي بيشتر برمي گردد به خواندن همين كتاب زيباي خاك هاي نرم كوشك. حضرت آقا در صحبت هاي شان مي فرمايند: من در جريان اينكه پيش از انقلاب با شهيد بودم، هستم، اما بعد از شهادتش خبر نداشتم.پدرم در سخنراني هاي شان به حضرت آقا مي گفتند: «سيدعلي خامنه اي عزيزم» و يك علاقه مندي بين شهيد و حضرت آقا بود.
¤ معظم له چند سال پيش به منزل شما تشريف آورده اند، درباره اين ديدار بگوييد.
سال 75 بود. من و دو تا از برادرانم قرار بود از بنياد شهيد به شلمچه برويم. ايام عيد نوروز بود، همان روزهاي اولي كه حضرت آقا به مشهد تشريف آوردند. من در دلم يك چيزهايي مي گذشت كه حضرت آقا مشهد هستند و اگر بيايند منزل ما و من نباشم، بايد حسرت ديدار آقا را بخورم، از طرفي هم همان شب خواهرم زينب خواب ديد و تعريف كرد كه آقا آمدند منزل ما، ديگر با خواب زينب، آمدن آقا حتمي است و مادرم هم احساس مي كرد آقا به منزل مان مي آيند. من بين رفتن و نرفتن مانده بودم، اما چون دو برادرم عباس و حسين قرار بود تنها نباشند و از من كوچك تر بودند بايد با آنها مي رفتم. با اصرار مادرم قرار شد كه با برادرهايم به شلمچه بروم. بعد از ظهر حاضر شديم و به بنياد شهيد رفتيم كه راهي بشويم ولي هنوز اتوبوس ها آماده نبودند تا 10 شب منتظر شديم كه حركت كنيم. دل توي دلم نبود و خيلي دوست داشتم كه اين سفر را نروم، آمدم و به برادرانم گفتم كه مي شود شما برويد شلمچه و من نيايم، گفتم خودتان بزرگ شده ايد هواي همديگر را داشته باشيد، بالاخره راضي شدند و من خداحافظي كردم و آمدم. وقتي مادرم من را ديد، گفت: مگر شماها هنوز نرفتيد؟ گفتم: چرا، داداش حسين و عباس رفتند ولي من نرفتم و برگشتم. مادرم گفت: چرا؟ گفتم راستش به دلم افتاده كه امسال حضرت آقا به منزل ما مي آيند، وقتي اين را گفتم مادرم چيزي نگفت. فردا شب نزديك نماز مغرب و عشا بود كه زنگ خانه به صدا درآمد، رفتم در را باز كردم، آقايي گفت: ساعت هشت شب از صدا و سيما برنامه روايت فتح براي مصاحبه با شما مي آيند، آن آقا رفت، همه آماده شدند و خانه را مرتب مي كرديم. من آنجا در دلم گفتم نكند به بهانه صدا و سيما حضرت آقا بيايند و بروند و عكس يادگاري با آقا نگرفته باشيم. سريع رفتم يك دوربين عكاسي كرايه كردم، با يك فيلم 36 تايي كه اگر آقا آمدند چند عكس يادگاري بگيرم. دقيقاً يادم هست نزديك ساعت هشت و نيم بود كه باز زنگ خانه به صدا در آمد. آقا ابوالحسن، برادرم رفتند در را باز كردند، من طبقه بالا بودم، آمدم كه از راهرو پايين بيايم يك لحظه صحنه اي را ديدم كه خشكم زد. اصلاً باورم نمي شد يعني درست مي بينم رهبر معظم انقلاب، چقدر آن لحظه برايم لذت بخش بود، احساس عجيب و خاصي به من دست داد. از خوشحالي نمي دانستم چه كنم. سريع آمدم داخل اتاق و با خوشحالي و اشك گفتم: مامان، آقا! مادرم متوجه نشد كه چه گفتم، سريع برگشتم از پله ها بروم پايين، از در كه بيرون آمدم آقا را ديدم، سريع دست آقا را بوسيدم و با ايشان روبوسي كردم، حسابي گريه ام گرفته بود. آقا هم دست نوازش بر سر و رويم كشيدند. تعارف كردم و داخل آمدند تا مادرم چشمش به آقا افتاد مات و مبهوت ماند. احوالپرسي كردند و آقا تشريف آوردند و نشستند. در آن شب به يادماندني حضرت آقا 54 دقيقه منزل ما تشريف داشتند و تك تك جوياي احوال همه ما شدند و از شهيد هم دو تا خاطره تعريف كردند و من هم از فرصت استفاده كردم و به آقا گفتم اجازه مي فرماييد با حضرت عالي يك عكس يادگاري بگيرم، حضرت آقا فرمودند: چهل تا بگير و آن شب 36 عكس يادگاري با حضرت آقا گرفتيم.
¤ در سال توليد ملي و حمايت از سرمايه و كار ايراني به نظر شما پيام پدرتان كه الگوي بسيج كارگري است چه مي تواند باشد؟
همين تلاش براي كسب روزي حلال و اينكه با تلاش، پشتكار و توكل به خدا مي توان براي رسيدن به اهداف گام برداشت.
به نقل از بصيرت دات آي ار
سيدمحمد مشكاة الممالك
يك سال پيش (ارديبهشت سال 90) بود كه انتظار خانواده برونسي به ثمر رسيد و خبري مبني بر آمدن پيكر «سردار شهيد عبدالحسين برونسي» آنها را بهت زده كرد...براي آشنايي بيشتر با اين شهيد بزرگوار و خانواده وي، شما را به خواندن گفت وگو با پسر شهيد دعوت مي كنيم.
¤ ابتدا خودتان را معرفي كنيد و از خانواده تان بگوييد.
«مهدي برونسي» هستم فرزند دوم شهيد برونسي، متولد سال 1354، كارشناس علوم سياسي و در سپاه مشغول به خدمت هستم. ما هشت فرزند هستيم به نام هاي ابوالحسن، مهدي، حسين، عباس، ابوالفضل، فاطمه، زهرا و زينب.
¤ آقا مهدي از پدر بزرگوارتان بيشتر براي مان تعريف كنيد.
پدرم پيش از انقلاب در روستا كشاورز بودند. وقتي در روستا بح
ث تقسيمات اراضي پيش مي آيد، پدرم از گرفتن زمين ها خودداري
كرده و مي گويد: اين زمين ها براي طاغوت است و كاركردن در آن اشكال دارد و
از روستا به شهر مي آيد براي پيدا كردن كار، در مغازه لبنيات فروشي و سپس
سبزي فروشي مشغول به كار مي شود. صاحب كارهايش مشكلاتي داشتند و چون پدر به
لقمه حرام خيلي حساس بود، اين كارها را رها كرده و در آخر به شغل بنايي و
كارگري مشغول مي شود و از اين طريق امرار معاش مي كند كه بعدها از نگاه
رهبر عزيزمان معروف مي شوند به «اوستا عبدالحسين بنا». پدرم در زمان رژيم
طاغوت فعاليت هاي سياسي فراواني داشتند و از اين طريق با حضرت آقا آشنا مي
شوند. ساواك چندين مرتبه به پدرم مشكوك شده و ايشان را به زندان مي برد و
شكنجه مي كند و حتي حكم اعدام پدرم هم صادر مي شود كه با آمدن حضرت
امام(ره) و پيروزي انقلاب از زندان آزاد مي شود. پس از پيروزي انقلاب
اسلامي ايران و بعد از شروع جنگ تحميلي، جزء نفرات اولي بود كه به كردستان
اعزام مي شود. در جبهه به عنوان يك بسيجي عادي و تك تيرانداز بوده، اما
بعدها با رشادت هايي كه نشان مي دهد به مسئوليت فرماندهي نائل مي شوند.
آخرين مسئوليت او فرماندهي تيپ 18 جوادالائمه(ع) بود كه در عمليات بدر در
چهارراه خندق (شرق دجله) به شهادت مي رسند.¤ آخرين باري كه پدر به جبهه رفتند شما چند سال داشتيد؟
آخرين بار من 10 ساله بودم و شب پيش از رفتن شان ما بچه ها را به همراه مادرم به حرم امام رضا(ع) برد و ما را به دست آقا سپرد. در آنجا به مادرم گفت: من شما و بچه ها را به آقا امام رضا(ع) سپردم. هر وقت، هر مشكلي براي تان پيش آمد، بياييد حرم آقا، من سفارش شما را به آقا كرده ام و فردا صبح با همه ما خداحافظي كرد و رفت و ديگر برنگشت تا اينكه بعد از 27 سال استخوان هايش برگشت.
¤ خاطره اي از پدرتان در ذهن داريد؟
خاطرات زيادي از پدر به ياد ندارم، بيشتر نقل قول هاي همرزمان، دوستان، مادرم و برگرفته از كتاب «خاك هاي نرم كوشك» است. كتابي كه نزديك به 170 بار به چاپ رسيده است. خاطره اي كه به ذهنم مي آيد، مربوط به دوران كودكي ام است كه زمان رياست جمهوري بني صدر بود. يادم مي آيد پدرم به ما ياد مي داد كه بگوييم مرگ بر بني صدر، آن هم در شرايطي كه كسي جرئت شعار دادن عليه بني صدر را نداشت، پدرم اصرار داشت كه ما بگوييم مرگ بر بني صدر، وقتي ما از پدر سوال مي كرديم كه چرا؟ مي گفت بني صدر انسان خيانتكار و شيطاني است، او ضد انقلاب است. مادرم مي گفت: اين چيزها را به بچه ها ياد نده، دردسر مي شود، مثلاً بني صدر رئيس جمهور است. ولي پدرم با آن بينش سياسي كه داشت مادرم را قانع مي كرد. يك روز در كوچه وقتي با بچه ها بازي مي كرديم همه را جمع كردم و گفتم، بياييد مسابقه بگذاريم و ببينيم چه كسي با صداي بلندتري مي گويد مرگ بر بني صدر. آن روز همه بلند و يك صدا مي گفتيم مرگ بر بني صدر، چند دقيقه بعد سر و صداي همسايه ها بلند شد و بچه هاي شان را به داخل خانه بردند و تا چند روز اجازه نمي دادند كه با من بازي كنند و همه با من قهر بودند.
¤ در طول اين سال ها مادر بزرگوارتان چقدر جاي پدر را براي تان پر كردند؟
مادرم در اين سال ها هم براي مان مادر بود و هم پدر، اينكه ايشان هشت بچه را بزرگ كنند و تحويل جامعه بدهند، انصافاً كار سختي است. اگر مادر نبود خدا مي داند ما در چه وضعيتي بوديم. البته عنايت شهيد هم بود كه در اين زمينه به مادرم كمك مي كرد و ايشان با تدبير طوري برنامه ريزي كرده بود كه به همه امور ما برسد.اما احساس دلتنگي در نبود پدر يك حس طبيعي است و ما هم در اين سال ها جاي خالي پدرمان را زياد حس كرده ايم.
¤ گفتيد كه در نبود پدر احساس دلتنگي مي كرديد، خب پدرتان چندين سال مفقودالاثر بودند، وقتي دلتنگ مي شديد كجا مي رفتيد و چه مي كرديد؟
بنده دلتنگي ها و جاي خالي پدرم را با يك قاب عكس و رفتن به مزار خالي ايشان پرمي كردم، اما بايد اعتراف كنم كه چون پدرم مفقودالاثر بودند و درون قبر خالي بود احساس چنداني به مزار شهيد نداشتم. درست است كه شهدا زنده اند و روح شان نظاره گر اعمال ما است ولي من نمي توانستم عقده هاي دروني ام را سر مزار خالي ايشان رفع كنم تا اينكه بعد از 27 سال پيكر پدرم در ارديبهشت ماه 90 و در ايام فاطميه آمد و روز شهادت حضرت زهرا(س) تشييع شد. زماني كه پيكر پدرم برگشت من احساس عجيبي داشتم و دارم و حالا وقتي سر مزار ايشان مي روم آرامش خاصي دارم و خوشحالم كه گمشده خود را بعد از اين همه انتظار پيدا كردم و مي توانم دردهاي دلم و دلتنگي هايم را با رفتن به مزار پدرم به او بگويم؛ دلتنگي هايي كه بخشي از آن گذشته از نبود او، براي رفتار نادرست كساني است كه شهدا و ولايت را به فراموشي سپرده اند.من مطمئن هستم كه اگر خداوند به پدرم صدها بار جان مي داد باز هم در راه اسلام و كشور و دفاع از ولايت آن را فدا مي كرد. بنده نيز تا زنده ام پيرو راه پدرم و جان فدايي رهبرم هستم.
¤ در رابطه با بازگشت پيكر شهيد شايعاتي مطرح شد، در اين مورد توضيح مي دهيد؟
ارديبهشت ماه سال 90 بود، در محل كارم بودم كه پيامي از طرف يكي از دوستانم كه در يكي از روزنامه ها كار مي كرد، دريافت كردم مبني بر اينكه، پيكر پدرت شهيد برونسي پيدا شده است. آن لحظه خيلي شوكه شدم، اول باور نمي كردم كه همين دوستم گفت: آقاي باقرزاده در كنفرانس خبري رسماً بازگشت پيكر شهيد برونسي را اعلام كرده است. سريع محل كارم را ترك كردم و به منزل مادرم رفتم. آنجا سردار باقرزاده به همراه جمعي از همكاران حفظ آثار بودند. سردار شواهد و دلايل مستندي را مبني بر پيدا كردن پيكر شهيد ارائه كرد.در آن جلسه همه اعضاي خانواده، همرزم شهيد و نويسنده كتاب «خاك هاي نرم كوشك» هم بودند. آنجا بحث هاي كوتاهي شد و در نتيجه با همه بحث ها و صحبت ها و اينكه شهيد برونسي گفته بود پيكر من برنمي گردد و گمنام مي مانم همين جرقه اي شد تا كمي جو خانه متشنج شود. همين شك و ترديدها موجب شد تا يكي از برادرانم مخالفت كند كه اين پيكر شهيد نيست. اين صحبت ها زماني بود كه هنوز هيچ يك از اعضاي خانواده، همرزم شهيد و نويسنده كتاب، پيكر را نديده بودند و اظهارنظر مي كردند تا اينكه بنا شد پيكر به مشهد بيايد. وقتي پيكر به مشهد آمد آن شب اكثر همرزمان شهيد و خانواده پيكر را ديدند با توجه به شواهد و مستندات موجود پذيرفتند كه پيكر متعلق به شهيد برونسي است، اما باز متأسفانه برخي دوستان پافشاري كردند كه اين پيكر شهيد نيست. خلاصه چند روز بعد به تهران رفتيم و سه نفر از اعضاي خانواده آزمايش دي ان اي داديم و مشخص شد كه پيكر پدر شهيدمان است. پس از اين اتفاقات طي مراسم باشكوهي در مشهد مقدس پيكر پدرم تشييع و به خاك سپرده شد. البته لازم مي دانم اشاره كنم كه شهيد در يك سخنراني پيش از عمليات بدر گفته بود كه اگر من در عمليات بدر، در فلان منطقه و فلان مكان و در چنين زماني شهيد نشدم به مسلماني ام شك كنيد. بعد در ادامه سخنراني اضافه مي كنند كه من آرزو مي كنم و اميدوارم كه شهيد گمنام بشوم و پيكرم برنگردد. ملاحظه بفرماييد كه شهيد با قطعيت و ايمان قلبي با توجه به خوابي كه ديده بود مي گويد قطعاً در عمليات بدر، حتي زمان و مكان شهادت خود را مي گويد ولي از آن طرف اضافه مي كند آرزو مي كنم و اميدوارم كه گمنام شهيد بشوم. هيچ وقت نمي گويد كه صددرصد پيكرم برنمي گردد، فقط مي گويد: اميدوارم گمنام شهيد بشوم.
¤ بارزترين ويژگي پدر بزرگوارتان را چه چيزي مي دانيد؟
شهيد ويژگي هاي فراواني از جمله سادگي، صميميت، تواضع و فروتني داشتند. آن ويژگي كه در شهيد برجسته و نمايان است ارتباط معنوي شان با اهل بيت (عليهم السلام) به ويژه حضرت زهرا(س) بود و مبارزه با هواي نفس مي كرد و اين قدر به نفس و خواهش هاي نفساني خود مسلط بود كه اجازه نمي داد شيطان به او مسلط شود و من فكر مي كنم شهيد برونسي بر شيطان مسلط شده بود.
¤ علت علاقه مقام معظم رهبري به شهيد برونسي چيست؟
گذشته از اينكه حضرت آقا با شهيد برونسي پيش از انقلاب آشنايي داشتند، ولي فكر مي كنم علاقه حضرت آقا به شهيد برونسي بيشتر برمي گردد به خواندن همين كتاب زيباي خاك هاي نرم كوشك. حضرت آقا در صحبت هاي شان مي فرمايند: من در جريان اينكه پيش از انقلاب با شهيد بودم، هستم، اما بعد از شهادتش خبر نداشتم.پدرم در سخنراني هاي شان به حضرت آقا مي گفتند: «سيدعلي خامنه اي عزيزم» و يك علاقه مندي بين شهيد و حضرت آقا بود.
¤ معظم له چند سال پيش به منزل شما تشريف آورده اند، درباره اين ديدار بگوييد.
سال 75 بود. من و دو تا از برادرانم قرار بود از بنياد شهيد به شلمچه برويم. ايام عيد نوروز بود، همان روزهاي اولي كه حضرت آقا به مشهد تشريف آوردند. من در دلم يك چيزهايي مي گذشت كه حضرت آقا مشهد هستند و اگر بيايند منزل ما و من نباشم، بايد حسرت ديدار آقا را بخورم، از طرفي هم همان شب خواهرم زينب خواب ديد و تعريف كرد كه آقا آمدند منزل ما، ديگر با خواب زينب، آمدن آقا حتمي است و مادرم هم احساس مي كرد آقا به منزل مان مي آيند. من بين رفتن و نرفتن مانده بودم، اما چون دو برادرم عباس و حسين قرار بود تنها نباشند و از من كوچك تر بودند بايد با آنها مي رفتم. با اصرار مادرم قرار شد كه با برادرهايم به شلمچه بروم. بعد از ظهر حاضر شديم و به بنياد شهيد رفتيم كه راهي بشويم ولي هنوز اتوبوس ها آماده نبودند تا 10 شب منتظر شديم كه حركت كنيم. دل توي دلم نبود و خيلي دوست داشتم كه اين سفر را نروم، آمدم و به برادرانم گفتم كه مي شود شما برويد شلمچه و من نيايم، گفتم خودتان بزرگ شده ايد هواي همديگر را داشته باشيد، بالاخره راضي شدند و من خداحافظي كردم و آمدم. وقتي مادرم من را ديد، گفت: مگر شماها هنوز نرفتيد؟ گفتم: چرا، داداش حسين و عباس رفتند ولي من نرفتم و برگشتم. مادرم گفت: چرا؟ گفتم راستش به دلم افتاده كه امسال حضرت آقا به منزل ما مي آيند، وقتي اين را گفتم مادرم چيزي نگفت. فردا شب نزديك نماز مغرب و عشا بود كه زنگ خانه به صدا درآمد، رفتم در را باز كردم، آقايي گفت: ساعت هشت شب از صدا و سيما برنامه روايت فتح براي مصاحبه با شما مي آيند، آن آقا رفت، همه آماده شدند و خانه را مرتب مي كرديم. من آنجا در دلم گفتم نكند به بهانه صدا و سيما حضرت آقا بيايند و بروند و عكس يادگاري با آقا نگرفته باشيم. سريع رفتم يك دوربين عكاسي كرايه كردم، با يك فيلم 36 تايي كه اگر آقا آمدند چند عكس يادگاري بگيرم. دقيقاً يادم هست نزديك ساعت هشت و نيم بود كه باز زنگ خانه به صدا در آمد. آقا ابوالحسن، برادرم رفتند در را باز كردند، من طبقه بالا بودم، آمدم كه از راهرو پايين بيايم يك لحظه صحنه اي را ديدم كه خشكم زد. اصلاً باورم نمي شد يعني درست مي بينم رهبر معظم انقلاب، چقدر آن لحظه برايم لذت بخش بود، احساس عجيب و خاصي به من دست داد. از خوشحالي نمي دانستم چه كنم. سريع آمدم داخل اتاق و با خوشحالي و اشك گفتم: مامان، آقا! مادرم متوجه نشد كه چه گفتم، سريع برگشتم از پله ها بروم پايين، از در كه بيرون آمدم آقا را ديدم، سريع دست آقا را بوسيدم و با ايشان روبوسي كردم، حسابي گريه ام گرفته بود. آقا هم دست نوازش بر سر و رويم كشيدند. تعارف كردم و داخل آمدند تا مادرم چشمش به آقا افتاد مات و مبهوت ماند. احوالپرسي كردند و آقا تشريف آوردند و نشستند. در آن شب به يادماندني حضرت آقا 54 دقيقه منزل ما تشريف داشتند و تك تك جوياي احوال همه ما شدند و از شهيد هم دو تا خاطره تعريف كردند و من هم از فرصت استفاده كردم و به آقا گفتم اجازه مي فرماييد با حضرت عالي يك عكس يادگاري بگيرم، حضرت آقا فرمودند: چهل تا بگير و آن شب 36 عكس يادگاري با حضرت آقا گرفتيم.
¤ در سال توليد ملي و حمايت از سرمايه و كار ايراني به نظر شما پيام پدرتان كه الگوي بسيج كارگري است چه مي تواند باشد؟
همين تلاش براي كسب روزي حلال و اينكه با تلاش، پشتكار و توكل به خدا مي توان براي رسيدن به اهداف گام برداشت.
به نقل از بصيرت دات آي ار
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:30 توسط علی
|